
آن سالها كه جبهه و جنگ بود . آن سالها كه او فرمانده بچه هاي لشگر امام رضا بود . آن سالهايي كه همه چيز يكجور ديگر بود ، يكجوري آسماني و آبي . آن سالهاي خاكريز نشيني و ملكوت سرايي . آن سالهايي كه از بلنديهاي اشنويه تا آبهاي اروند مي شد ردّ پاي بچه هاي لشگرش را ديد . آن سالهاي خدايي . آن سالهاي همسنگري با بچه هايي كه امروز بعضي هايشان گلزار شهدا را منزل كرده اند . او آقا اسماعيل بود و لشگري ، بچه هايش .
اين روزها بيست سال است كه آن سفره جمع شده است و پهن در دلهايي مانده است كه جبهه اي زندگي مي كنند و با آرمان آن روزها نفس مي كشند
27 تير كه مصادف با سالروز قبول قطعنامه بود ، بيستمين سالروز قبول آن جام زهري كه امام و بچه هاي بسيجي اش به عشق اداي به تكليف سر كشيدند . سالروز آن قبولي كه ديواره بلوكي حسينيه لشگر در قرارگاه ايلام ، با مهرباني و غربت سرهاي بچه ها را به دامان گرفت و اشك هاي بي امانشان را جمع كرد ، آقا اسماعيل مهمان بچه هايي شد كه هنوز پس از بيت سال بهترين عنوانن را براي خودشان بنام نيروهاي لشگر امام رضا ثبت كرده اند . آمد و مثل هميشه با رب ادخلني مدخل صدق آغاز كرد
و گفت ، از اينكه آنروزها بسيجي ها جنگ را اداره مي كردند و بايد امروز منتظر اداره فرماندهان نباشند و همان تكليفي كه آنروز بر دوش احساس مي كردند را دنبال كنند . از اينكه قسمتي از ثمره تلاش مقدس آن روزها ، تشكيل حزب الله لبنان است و امروز سيد حسن تابلوي روشن محصول دفاع مقدس است . و اينكه اين راه از طفوليت با شيري كه مادر همراه اشك بر حسين به فرزندش مي داد ريشه گرفت . و اينكه بايد با تمام توان به استمرار و قوت اين مسير فكر كرد و پرداخت .
و بعد حلقه هاي انس و شوق بود كه بچه هاي لشگر امام رضا درست كرده بودند و مرور آن روزهاي طلايي كه با نصب تصاوير سرداران لشگر در حاشيه مجلس ، حال و هواي ديگري درست كرده بود . دست و آغوش ها شب شلوغي داشتند و منظره شبهايي را تداعي مي كرد كه پيش از هر عملياتي بنام وداع دور هم حلقه مي گرفتند .
حسنيّه ، شب شيريني را به خود ديده بود و مجتمع فرهنگي شاهدان مسرور از اينكه زمينه اي شده بود براي مرور عشق و پاكي . اينگار تصاوير شهدا هم از محجوري در آمده بودند و ضريح چشم هايي شده بودند كه با تماشاي به آنها چكيده جنگ را مرور مي كرد . و هزاران حرف و خاطره را در دلها جوانه مي زد . بعضي هم از خود مي پرسيدند راستي ما از شهدا دور نشده ايم ؟ همه چيز بوي ذكر ميداد . هر جا كه ياد و خاطره آن سالها شود انتظاري جز اين نيست ، هست ؟
يك چيز را هم بد نيست بدانيد و اگر مايل بوديد نظراتتان را هم در اين سايت منعكس كنيد و آن اينكه :
قرار اين جلسه چيز بيشتري بود . دوست داشتيم خراسان هم اسماعيل اش را بشناسد . تجليل و اين حرف ها كه نه . چرا كه نه ما قادر به اينكار بوديم و نه اسماعيل اجازه اش را ميداد . ولي آيا اين حق اين نسل تشنه نيست كه مردان مردش را بشناسد ؟ آيا آقا اسماعيل با اين اجتناب شديدي كه دارد يكجوري به اين انتظار اساسي كم لطفي نكرده است ؟
يك شكايتهاي صادقانه اي هم بود كه خيلي رو نشد . چرا كه بچه هاي محجوب جنگ ، خوبتر از آن بودند كه بخواهند آن همه شيريني اين مرور را به سئوالهاي سخت تلخش كنند . سئوال هايي مثل اينكه :
جنگ تمام شده است ، بچه هاي باقي مانده آن كه نبايد آرام آرام تمام شوند ، بايد بشوند؟
بچه هايي كه آنروز دنبال فرمانده بودند ، آيا امروز به فرمانده احتياج بيشتري ندارند؟ آدرس سنگرش كجاست؟
يك مقري ، قرارگاهي ، جاي تجمعي ، بهانه اي ، چيزي براي باقي مانده هاي لشگر احتياج نيست ، باني اش بايد كه باشد؟